سيد محمد باقر برقعى
3254
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
همه نقص در كار پروردن است به نام خدايى كه از تيرهخاك * دل روشن آرايد و جان پاك جهانآفرين و جهاندار اوست * كه بر شاه و درويش دادار اوست فزونى ده تاجداران خاك * چراغ دل شبنشينان پاك اگر ذرّه گر مهر تابنده است * همان با خدايى او بنده است گرفته ره كوى او با شتاب * همه چيز و كس ذرّه تا آفتاب همان برگ نورستهء شستهچهر * بود آينهدار تابنده مهر كه بازيگريهاى او بر فلك * نمودار بينى در اين يك به يك * * چو دانش تو را سوى او رهبر است * تو را دانش از هرچه درخورتر است درختيست دانش برش فرّ و بخت * خنك آنكه در سايهاش برد رخت به شهرى كه اهلش ز دانش بزيست * « نه بر مرده بر زنده بايد گريست » از اين پيش دانشوران گزين * بسى خاستندى از ايران زمين كه سعدى و حافظ از ايران بدند * چو رازى و سينا فراوان بدند نه آن مام پيشينه استرون است * همه نقص در كار پروردن است بسا سنگ بايد كه گوهر شود * كه پامال پاى ستمگر شود بسا شاخهء نخل نوخاسته * بناليده از باغ شد كاسته بسا دست و بازوى شمشيرگير * نياهخته از جور آيد به زير من آن سنگم اى آفتاب بلند * كه گر مهر بينم شوم ارجمند من آن دانهام در دل خاك تار * كه گلها دهم گر ببينم بهار من آن كودك تازهگوياستم * كه شهنامهپرداز فرداستم * * خمش « مژده » اين خود چه بىدانشيست * كه از خويش گفتن بسى بىهشيست چو من اين تهى كيسهء مفلسم * ز گوهرفروشان كه داند كسم كفم خالى امّا روان پراميد * تهى دامن امّا به دستم كليد من آن ذرّهء خاكم افتاده پست * كه سوداى خورشيدىام در سر است اگر مهر مهرم بتابد به جان * زنم خيمه از خاك بر آسمان